رنگ کله غازی

رنگ کله غازی یا کله اردکی یکی از رنگ هایی خانواده سبز تیره می‌باشد که به دلیل خاص بودن همواره در صنعت مد و دکوراسیون مورد توجه قرار داشته است. در این مقاله به معرفی این رنگ زیبا میپردازیم.

رنگ کله غازی با چه رنگی ست میشه

رنگ کله غازی

فهرست مطالب

  • رنگ کله غازی
    • ترکیب رنگ کله غازی
    • مکمل کله غازی
    • دکوراسیون با رنگ کله غازی
    • ماشین با رنگ کله غازی
    • عکس رنگ کله غازی
      • مطالب پیشنهادی

 

رنگ کله غازی

برای توصیف رنگ کله غازی میتوان گفت سبز تیره و براق که زیبایی مخصوص به خود را دارد، همچنین علت نام گذاری آن رنگ کله اردک (پرنده ای از خانواده غاز ها) میباشد.

البته نوعی ارک وجود دارد که به طور کامل سبز می‌باشد که در کشور زیست نمیکند و برای بسیاری از مردم ناشناخته است.

فرستاده بر شاه کرد آفرین

پشیمان شده داغ دل بر گناه

همی سوی پوزش نمایند راه

چه گفتند دانندگان خرد

که هر کس که بد کرد کیفر برد

بماند به تیمار و دل پر ز درد

چو ما مانده‌ایم ای شه رادمرد

نوشته چنین بودمان از بوش

به رسم بوش اندر آمد روش

هژبر جهانسوز و نر اژدها

ز دام قضا هم نیابد رها

و دیگر که فرمان ناپاک دیو

ببرد دل از ترس کیهان خدیو

به ما بر چنین خیره شد رای بد

که مغز دو فرزند شد جای بد

همی چشم داریم از آن تاجور

که بخشایش آرد به ما بر مگر

اگر چه بزرگست ما را گناه

به بی‌دانشی برنهد پیشگاه

و دیگر بهانه سپهر بلند

که گاهی پناهست و گاهی گزند

سوم دیو کاندر میان چون نوند

میان بسته دارد ز بهر گزند

اگر پادشا را سر از کین ما

شود پاک و روشن شود دین ما

منوچهر را با سپاه گران

فرستد به نزدیک خواهشگران

بدان تا چو بنده به پیشش به پای

بباشیم جاوید و اینست رای

مگر کان درختی کزین کین برست

به آب دو دیده توانیم شست

بپوییم تا آب و رنجش دهیم

چو تازه شود تاج و گنجش دهیم

فرستاده آمد دلی پر سخن

سخن را نه سر بود پیدا نه بن

اباپیل و با گنج و با خواسته

به درگاه شاه آمد آراسته

به شاه آفریدون رسید آگهی

بفرمود تا تخت شاهنشهی

به دیبای چینی بیاراستند

کلاه کیانی بپیراستند

نشست از بر تخت پیروزه شاه

چو سرو سهی بر سرش گرد ماه

ابا تاج و با طوق و باگوشوار

چنان چون بود در خور شهریار

خجسته منوچهر بر دست شاه

نشسته نهاده به سر بر کلاه

به زرین عمود و به زرین کمر

زمین کرده خورشیدگون سر به سر

دو رویه بزرگان کشیده رده

سراپای یکسر به زر آژده

به یک دست بربسته شیر و پلنگ

به دست دگر ژنده پیلان جنگ

برون شد ز درگاه شاپور گرد

فرستادهٔ سلم را پیش برد

فرستاده چون دید درگاه شاه

پیاده دوان اندر آمد ز راه

چو نزدیک شاه آفریدون رسید

سر و تخت و تاج بلندش بدید

ز بالا فرو برد سر پیش اوی

همی بر زمین بر بمالید روی

گرانمایه شاه جهان کدخدای

به کرسی زرین ورا کرد جای

فرستاده بر شاه کرد آفرین

که ای نازش تاج و تخت و نگین

زمین گلشن از پایهٔ تخت تست

زمان روشن از مایهٔ بخت تست

همه بندهٔ خاک پای توایم

همه پاک زنده به رای توایم

پیام دو خونی به گفتن گرفت

همه راستیها نهفتن گرفت

گشاده زبان مرد بسیار هوش

بدو داده شاه جهاندار گوش

ز کردار بد پوزش آراستن

منوچهر را نزد خود خواستن

میان بستن او را بسان رهی

سپردن بدو تاج و تخت مهی

خریدن ازو باز خون پدر

بدینار و دیبا و تاج و کمر

فرستاده گفت و سپهبد شنید

مر آن بند را پاسخ آمد کلید

چو بشنید شاه جهان کدخدای

پیام دو فرزند ناپاک رای

یکایک بمرد گرانمایه گفت

که خورشید را چون توانی نهفت

نهان دل آن دو مرد پلید

ز خورشید روشن‌تر آمد پدید

شنیدم همه هر چه گفتی سخن

نگه کن که پاسخ چه یابی ز بن

بگو آن دو بی‌شرم ناپاک را

دو بیداد و بد مهر و ناباک را

که گفتار خیره نیرزد به چیز

ازین در سخن خود نرانیم نیز

اگر بر منوچهرتان مهر خاست

تن ایرج نامورتان کجاست

که کام دد و دام بودش نهفت

سرش را یکی تنگ تابوت جفت

کنون چون ز ایرج بپرداختید

به کین منوچهر بر ساختید

نبینید رویش مگر با سپاه

ز پولاد بر سر نهاده کلاه

ابا گرز و با کاویانی درفش

زمین کرده از سم اسپان بنفش

سپهدار چون قارون رزم زن

چو شاپور و نستوه شمشیر زن

به یک دست شیدوش جنگی به پای

چو شیروی شیراوژن رهنمای

چو سام نریمان و سرو یمن

به پیش سپاه اندرون رای زن

درختی که از کین ایرج برست

به خون برگ و بارش بخواهیم شست

از آن تاکنون کین اوکس نخواست

که پشت زمانه ندیدیم راست

نه خوب آمدی با دو فرزند خویش

کجا جنگ را کردمی دست پیش

کنون زان درختی که دشمن بکند

برومند شاخی برآمد بلند

بیاید کنون چون هژبر ژیان

به کین پدر تنگ بسته میان

فرستاده آن هول گفتار دید

نشست منوچهر سالار دید

بپژمرد و برخاست لرزان ز جای

هم آنگه به زین اندر آورد پای

همه بودنیها به روشن روان

بدید آن گرانمایه مرد جوان

که با سلم و با تور گردان سپهر

نه بس دیر چین اندر آرد بچهر

بیامد به کردار باد دمان

سری پر ز پاسخ دلی پرگمان

ز دیدار چون خاور آمد پدید

به هامون کشیده سراپرده دید

بیامد به درگاه پرده سرای

به پرده درون بود خاور خدای

یکی خیمهٔ پرنیان ساخته

ستاره زده جای پرداخته

دو شاه دو کشور نشسته به راز

بگفتند کامد فرستاده باز

بیامد هم آنگاه سالار بار

فرستاده را برد زی شهریار

نشستنگهی نو بیاراستند

ز شاه نو آیین خبر خواستند

بجستند هر گونه‌ای آگهی

ز دیهیم و ز تخت شاهنشهی

ز شاه آفریدون و از لشکرش

ز گردان جنگی و از کشورش

و دیگر ز کردار گردان سپهر

که دارد همی بر منوچهر مهر

بزرگان کدامند و دستور کیست

چه مایستشان گنج و گنجور کیست

فرستاده گفت آنکه روشن بهار

بدید و ببیند در شهریار

بهایست خرم در اردیبهشت

همه خاک عنبر همه زر خشت

سپهر برین کاخ و میدان اوست

بهشت برین روی خندان اوست

به بالای ایوان او راغ نیست

به پهنای میدان او باغ نیست

چو رفتم به نزدیک ایوان فراز

سرش با ستاره همی گفت راز

به یک دست پیل و به یک دست شیر

جهان را به تخت اندر آورده زیر

ابر پشت پیلانش بر تخت زر

ز گوهر همه طوق شیران نر

تبیره زنان پیش پیلان به پای

ز هر سو خروشیدن کره نای

مستعار گوی و استعارت

ای پسر، اگر شاعر باشی جهد کن تا سخن تو سهل ممتنع باشد و بپرهیز از سخن غامض و بچیزی که تو دانی و دیگری نداند که بشرح حاجت افتد مگوی، که این شعر از بهر مردمان گویند نه از بهر خویش و بوزن و قوافیت قناعت مکن و بی‌صناعتی و ترتیبی شعر مگوی، که شعر راست ناخوش بود، صنعت و چربک باید که بود و شعر در ترجمه مردم را ناخوش آید، با صناعت باید برسم شعرا، چون:
مجانس، مطابق، متضاد، مشاکل، متشابه، مستعار، مکرر، مردف، مزدوج، موازنه، مضمر، مسلسل، مسجع، ملون، مستوی، موشح، موصل، مقطع، مخلع، مستحیل، ذوقافیتین، رجز، مقلوب
اما اگر خواهی که سخن تو عالی باشد و بماند بیشتر سخن مستعار گوی و استعارت بر ممکنات گوی و در مدح استعارت بکار دار و اگر غزل و ترانه گویی سهل و لطیف و تر گوی و بقوافی معروف گوی، تازیهاء سرد و غریب مگوی، بر حسب حال عاشقانه و سخنهاء لطیف گوی و امثالهاء خوش بکار دار، چنانک خاص و عام را خوش آید، زینهار که شعر گران و عروضی نگویی، که گرد عروض و وزنهاء گران کسی گردد که طبع ناخوش دارد و عاجز بود از لفظ خوش و معنی ظریف، اما اگر بخواهند بگویی روا باشد و لکن عروض بدان و علم شاعری و القاب و نقد شعر بیآموز، تا اگر میان شعرا مناظره افتد با تو کسی مکاشفتی نتواند کردن و اگر امتحانی کنند عاجز نباشی و این هفده دایره بحر که دایرهاء عروض پارسیان است، نام این دایره‌ها و نام این هفده بحر چون:
هزج، رجز، رمل، هزج مکفوف، هزج اخرب، رجز مطوی، رمل مخبون، منسرح، خفیف، مضارع، مضارع اخرب، مقتضب، مجتث، متقارب، سریع، قریب اخرب، منسرح کبیر
{و در وزنهای تازیها چون: بسیط و مدید و کامل و وافر و طویل و مانند آن عروضها}
این پنجاه و سه عروض و هشتاد و دو ضرب که در این هفده بحر بیاید جمله معلوم خویش گردان و آن سخن که گویی در شعر و در مدح و در غزل و در هجا و در مرثیت و زهد داد آن سخن بتمامی بده و هرگز سخن ناتمام مگوی سخنی نیز که بگویند تو در نظم مگوی، که نثر چون رعیت است و نظم چون پادشاه، آن چیز که رعیت را نشاید پادشاه را هم نشاید و غزل و ترانه آبدار گوی و مدح قوی و دلیر و بلند همت باش و سزای هر کسی بدان و مدحی که گویی در خور ممدوح گوی و آن کسی را که هرگز کارد بر میان نبسته باشد مگوی که شمشیر تو شیر افکند و بنیزه کوه بی‌ستون برداری و به تیر موی بشکافی و آنک هرگز بر خری ننشته باشد اسب او را بدلدل و براق و رخش و شبدیز ماننده مکن و بدان که هر کسی را چه باید گفت؛ اما بر شاعر واجب بود که از طمع ممدوح آگاه باشد و بداند که او را چه خوش آید، آنگاه او را چنان ستاید که او را خوش آید و تا تو آن نگویی که او خواهد او ترا آن ندهد که ترا خوش آید و حقیر همت مباش و در قصیده خود را خادم مخوان، الا در مدحی که ممدوح بدان ارزد و هجا گفتن عادت مکن، که همیشه سبوی از آب درست نیاید؛ اما بر زهد و توحید اگر قادر باشی تقصیر مکن، که بهر دو جهان نیکوست و در شعر دروغ گفتن از حد مبر، هر چند که مبالغت دروغ در شعر هنرست و مرثیت دوستان و محتشمان نیز گفتن واجب باشد اما غزل و مرثیت از یک طریق گوی و هجا و مدح از یک طریق، اگر هجا خواهی که بگویی و بدانی: همچنان که در مدح کسی را بستایی ضد آن مدح بگوی، که هر چه ضد مدح بود هجا بود و غزل و مرثیت هم‌چنین بود؛ اما هر چه گویی از سخن خرد گوی و از سخن مردمان مگوی، که طبع تو گشاده نشود و میدان شعر تو فراخ نگردد و هم بدان قاعده بمانی که اول در شعر آمده باشی؛ اما چون در شعر قادر باشی و طبع تو گشاده شده باشد و ماهر گشته اگر جایی معنی غریب شنوی و ترا آن خوش آید و خواهی که برگیری و دیگر جای استعمال کنی مکابره مکن و هم آن لفظ را بکار مبر، اگر آن معنی در مدح بود تو در هجا بکار بر و اگر در هجا بود تو در مدح بکار بر و اگر در غزل شنوی در مرثیت بکار بر و اگر در مرثیت شنوی در غزل بکار بر، تا کسی نداند که آن از کجاست و اگر ممدوح طلب کنی و کار بازار کنی مدبر روی و پلید جامه و ترش روی مباش، دایم تازه روی و خنده‌ناک باش، حکایات و نوادر و سخن مسکته و مضحکهٔ بسیار حفظ کن، در بازار پیش ممدوح گوی، که شاعر را ازین چاره نباشد. سخن بسیارست، اما بدین مختصر کردیم و بالله التوفیق.